تبلیغات
آرامش عشق - تا ابد عاشق ...
   

آرامش عشق

 
 

 

 

منوی وبلاگ (1)

 

موضوعات
 » حرف دل
 » شعر های امید
 » شعر های قشنگ
 » حرف های قشنگ دیگران
 » داستان های واقعی
 » پست های ویژه
 » English


  آرشیو ماهانه

دی 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390



  لینک دوستان

مجله ایده ها
...همین جوری
اندیشه زندگی
فانوس امید
○ Eye Of Sky ○
کودکی های من
انسانم آرزوست
آرزوها(یاسمن)
آسمان سرخ
خاطرات عشق
سوپراستار(مهسا)
دختری عاشق
دو نیمه ی سیب
زیر آسمان عشق
منگولستان(صدف)
حرفای شخصی(طلا)
انجمن تنیس خاکی
عشق یعنی انتظار
مجردی دیگه بسه !!
بوسه عشق(فاطمه)
عـــــــــشــــــــــــق
زندگی,دفتر خاطره ها
Love Sentences(آیدا)
عشق؟؟؟!!!بی خیال بابا
هرچی بخوای اینجا هست!
دلنوشته های یه دلشکسته
یــــخـــ فـــروشـ ــ جهنـــمـ
تـــــــــــــــرانــه زنـدگــــــی
یاس بوی مهربانی می دهد
اینجا همه چی قاتی پاتیه!
دل نوشته های فاطمه
از من هم گذشت...
تازه ها از همه چی
هستی(ابوالفضل)
Modern Warfare
آسمان آبی(زهرا)
روشنایی مـــــاه
جاده بی انتها...
وبلاگ برتر نگین
عشق ممنوعه
فقط بخند!!!!
عشق و جنون
عشق(سجاد)
زیبایی انسان
چوپان دروغگو
کامران هومن
خودم وخودت
love secret
عاشقانه ها
دختر مغربی
دل نوشته ها
عشق سرد
زندگی من
قلبم مال تو
فقط عشق
نگین عشق
مهدیه
سایه
عشق لازم!
گلناز
برای عشق
عشقولانه
عاشقانه
همه جوره
ساحل آرام
آخه چرا تو؟
kismet
داستانک
ظهور یاس
میشا
پرنیا



  لوگوی دوستان

<-blogTitle->



  آمار و نویسندگان
نویسندگان :
» امید

آمار بازدید :

آمار بازدید :
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
   


 

 

 تا ابد عاشق ...
       

 

مرتبط با : حرف دل حرف های قشنگ دیگران


اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است,

دستشو گرفتم و گفتم: …

باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست
و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم.
اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.

هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود,
باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم....

آموزنده است ، برید ادامه مطلب

توجه: صفحه جانبی وبلاگ به روز شد.




بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!

اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری
خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی

اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می
ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و
چرا؟
اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من
دلباخته یک دختر جوان به اسم”دوی” شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی
نداشتم.

من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس
ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم,
خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها
کرد و بعد همه رو پاره کرد.

زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود
و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من
تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما
دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم.
به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت
براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک
نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب

عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی
اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به
جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.

اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به
صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در
ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو
دچار مشکل بکنه!

این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از
من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام
گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده
از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت
روی دست هام بگیرمو راه ببرم.

خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.

اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای “دوی”تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت:
به هرصورت باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره..

مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط
طلاق که همسرم تعیین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام
گرفتم.
هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم..
پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل
گرفته راه می بره.

جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و
از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو بست
و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!

نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.. بالاخره دم در
اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم
تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو استشمام
کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست
که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از
اون مراقبت نکرده بودم.

متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چشماش
نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!

روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره
احساس کردم.

این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.

روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره
این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.

من راجع به این موضوع به “دوی” هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون
تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم
گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می
کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که
هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباس هام همگی گشاد
شدند.
و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به
همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره
آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو
لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار
جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم..
پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک
جزئ شیرین زندگی اش شده بود.
همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو
در آغوش فشرد.

من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم.
بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب
تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به
نرمی اون رو حمل می کردم,
درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به
سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.

انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد.
پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون
توجه نکرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که
در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در
تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.

“دوی” در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم!

اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمیکنی تب داشته باشی؟
من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که
نمی خوام از همسرم جدا بشم.

به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.


زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته
هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.


زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود
نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.

من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش
گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش
حمایت خودم داشته باشم. “دوی” انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی
که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.

من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم.
یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :

از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو رو با پاهای
عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.





جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره,

مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند.

این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست.

این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی آفرین نیستند.


پس در زندگی سعی کنید:

زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید.

چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث

ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون و اعضای خانواده میشه, انجام بدید..



زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.
این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.
خوشبخت باشید






برچسب ها : عشق-متن عاشقانه-داستان عاشقانه-شعر عاشقانه-عاشقانه-پاکی عشق-آرامش عشق-زیبایی عشق-عاشقی-پیامک عاشقانه-عاشقانه جدید-جدید عاشقانه-عاشقانه انگلیسی-متن عاشقانه انگلیسی-

 

نوشته شده توسط امید در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391

نظرات (  





 

 

   
       
» من + تو = کامل
» عشقی از آرامش ...
» آرامش از آسمان ...
» من او را دوست داشتم ... صفر
» وسعت عشق ...
» چه دشمنی که نکردی ...
» عشق، شگفت انگیز ...
» حرف های عاشقانه love quotes
» هنر عشق ...
» خانواده 3>
» آرامش بهاری مبارک
» اعتنای عاشقانه ...
» PERSISTENCE !!!
» پرنده عشق ...!!
» شکار عشق !!

» لیست کامل مطالب ارسالی

 

 





نمایش نظرات 1 تا 30
 

 

 

منوی وبلاگ (2)

 

 

درباره

 

هر کسی که فقط یه لحظه عاشقی رو تجربه کرده می دونه که بهترین حس دنیاست...

یه عشق چیزیه که می تونه به زندگیت معنی بده...


Where there is love
there is life


آرزوهایت را با قدرت ایمان به خدا به دست آور

عشق را نیز مانند هر فضیلت دیگر ، انسان می تواند آگاهانه ایجاد کند و بپروراند

اینگونه زندگی كنید:
شاد امّا دلسوز، ساده امّا زیبا، مصمم امّا بی خیال، متواضع امّا سربلند، مهربان امّا جدّی، سبز امّا بی ریا، عاشق امّا عاقل...

مدیر وبلاگ: امید



  صفحات وبلاگ 

» احادیث ازدواج
» معرفی فیلم عاشقانه



  لوگوی ما

آرامش عشق

<-BlogTitle->



  اَبر برچسبها
عشق  دوست  سخن عاشقانه  همسر  عشق و ازدواج  داستان عاشقانه  پیامک های جدید عاشقانه  عاشقانه ها  عشق و دوستی  متن زیبا برای پدر و مادر فیلم عاشقانه عشق سخن عاشقان  معرفی فیلم عاشقانه  آرامش عشق  متن عاشقانه انگلیسی  عاشقانه  معرفی فیلم  پیامک عاشقانه  حرف عاشقانه  آرامش  عاشقانه جدید  عاشقانه انگلیسی  عاشقی  شعر عاشقانه  عکس عاشقانه  فیلم عاشقانه عشق عاشقانه معرفی فیلم عاشقانه داست  حرف دل  جدید عاشقانه  ازدواج  عشق بازی  فیلم عاشقانه  عشق به پدر و مادر  داستان عاشقانه انگلیسی  درد و دل  زیبایی عشق  راه عاشقی  متن عاشقانه  عشق-متن عاشقانه-داستان عاشقانه-شعر عاشقانه-عاشقانه-پاکی عشق-آرام  قدم زدن زیر بارون  بهترین عشق  پاکی عشق  متن زیبا برای پدر و مادر 


  نظر شما

کدام اولویت اصلی شما در انتخاب همسر است؟







   


 

2009 by aramesheeshgh
Designer.Com

 

Powered By persianblog.ir Copyright © 
This Themplate  By Theme-